اومدم بنویسم من امروز طفلکی ترین دختر تهران بودم وقتی ساعت 9 شب بعد از کلاس با کوله سنگین بر پشت و مقوا بر دست از پیرمرد همیشگی جوراب خریدم.
وقت فرو کردن جورابها تو کوله گفت بابا جان با این وضعیت تو پنجاه سالگی برات دست و کمر نمیمونه.
دیگه نگفتم من تو نصف این سن هم اکثر اوقات درد کتف و کمر امونم رو میبره.
...
شام درست کردن, لباس اتو کردن, دوش گرفتن, اتاقم رو مرتب کردن, کتاب خواندن, درس و هزار کار ریز و درشت دیگر رو به این شب تنهای تبدار سرماخورده اضافه کنید.
ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: طفلکی, نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:46
بیستُ چهارم مرداد ماهِ نودُ شش :: وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟بایگانیآخرین مطالبپیوندهای روزانهپیوندها۲۴ مرداد۹۶۹۶/۰۵/۲۴مریم ... یک روز که دلم گرفته بود...
این کتاب عزیزترین کتاب زندگیِ منه از عزیزترین فرد زندگیم.کتاب رو سالای اول دانشگاه هدیه گرفتم، همون وقتی که تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم و فکر میکردم میتونم دنیا رو نجات بدم.من با این کتاب، کتابخون شدم و هر جا کم آوردمُ خسته شدم کتاب رو ورق زدم دل دادم به دبیر ادبیات و محبوبِ خوب آذریش.. یک روز که دلم گرفته بود...
الان نباید اینجا باشم توی این وبلاگ، الان باید گزارشم رو تکمیل کنمُ قبل خونه رفتن ارسال کنم بعد برم خونه شام درست کنم مطمعن بشم فشار مامان تنظیم شده بعد به بابا کمک کنموقت آرایشگاهم رو کنسل کنم که بتونم به خواهرم سر بزنم، باید چشم ببندم و لبخند مصنوعی و زورکی بزنم به روی مهمونایی که به خونه در حال یک روز که دلم گرفته بود...من _راجع به چی حرف میزدیم؟
ایشون _مدیریت فناوری
من :/
...
گفت من چرا باید راجع به مدیریت فناوری باهات حرف بزنم وقتی انقدر میخوامت.
آهنگ پریزاد از رادیو پخش میشه و من به تو فکر میکنم...پریزادِ من, پریزادِ کوچک من, عروسکم...امروز به محض رسیدن به خونه با دیدن حجم خالیِ خونه با دیدن خونه ای که هیچکدوم از اون شش نفری که من نفسم به نفسشون بنده نبودند بغضم ترکید نشستم جلوی درِ ورودی و دستام رو گرفتم جلوی صورتمُ با صدای بلند گریه کر یک روز که دلم گرفته بود...ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 0:05
گفتم اخه من روم نمیشه بیام تو مراسم و مهمونی شرکت شما تازشم میخوای بگی من کی شما میشم؟
_ زندگیم
گفتم ببین من جدی ام
گفت منم جدی ام.
...
چیزی هست که من باید در این دفتر ثبتش میکردم ولی گذشتم ملاحظه کردم محابا کردم، حالا هم پشیمونم حالا که جسارتش رو پیدا کردم... زمانش از دست رفته...لطفش...
دیگه اینکار رو با خودم نمیکنم دیگه اینکار رو با خودم نمیکنم...
ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: دیالوگ, نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 0:05